تبلیغات
✘✘ گنــــــــــــدم✘✘ - مطالب تیر 1392
امان از دست ما دخترا
پسر : عزیزم از وقتی میری ورزش هیکلت خیلی قشنگ شده!
دختر : از اولشم هیکلم قشنـــــــــــــــــگ بووووووود …!
پسر : اون که ۱۰۰% … هیکلت همیشه قشنگ بوده ..
اصلا من هیکلت رو روز اول دیدم خیلی خوشم اومد …!
دختر : یعنی به خاطر هیکلم فقط با من دوست شدی ؟خیلی هیــــــــــــــزی!
پسر : نه عزیزم ، عاشق اخلاقت شدم که باهات دوست شدم ..هیکلت واسم مهم نبود
دختر : یعنی چی ؟! پس این همه ورزش میرم برای کی میرم ؟! هیکلم برات مهم نیست ؟!!
پسر : عزیزم ، موقع دوست شدن مهم نبود ، الان که هست ..!
دختر : یعنی الان میرم ورزش برات بی اهمیت میشم ؟!!
پسر : فدات بشم ، همه چیزت ، تمام وجودت ، همه خصوصیاتت برام مهمه!
دختر : یعنی باید همه خصوصیات خوب رو داشته باشم که باهام باشی ؟!!!
پسر:جان مادرت بیخیال شو:|
 
آپلود عکس رایگان و دائمی



تاریخ : دوشنبه 31 تیر 1392 | 02:19 ب.ظ | نویسنده : (" ") | نظرات
تاریخ : یکشنبه 30 تیر 1392 | 10:27 ب.ظ | نویسنده : (" ") | نظرات
ﻣﺮﺍﺣﻞ ﭘﺬﻳﺮﺍﻳﻲ ﺍﺯ ﻣﻬﻤﺎﻥ ﺩﺭ ﺍﯾﺮﺍﻥ:
1- ﺗﻌﺎﺭﻑ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﺍﺻﺮﺍﺭ ﻓﺮﺍﻭﺍﻥ

2- ﻗﺴﻢ ﺩﺍﺩﻥ ﻣﺮﺩﻩ ﻭ ﺯﻧﺪﻩ ﻃﺮﻑ ﻣﻘﺎﺑﻞ

3- ﺗﻮﺳﻞ ﺑﻪ ﺯﻭﺭ ﺑﺪﻳﻦ ﺷﺮﺡ ﮐﻪ ﻣﻴﻮﻩ ﻳﺎ ﻏﺬﺍﻱ ﻣﻮﺭﺩ ﻧﻈﺮ ﺭﻭ ﻃﻲ ﻳﮏ ﺍﻗﺪﺍﻡ ﺁﮐﺮﻭﺑﺎﺗﻴﮏ ﺑﻪ ﻟﺒﺖ ﻧﺰﺩﻳﮏ ﻣﻴﮑﻨﻦ ﻭ ﻣﻴﮕﻦ ﺩﻳﮕﻪ ﺩﻫﻨﻲ ﺷﺪ ﺑﺎﻳﺪ ﺑﺨﻮﺭﻱ

4- "ﺍﻳﺠﺎﺩ ﺣﺲ ﺗﺮﺣﻢ ﺩﺭ ﻣﻬﻤﺎﻥ ، ﻣﻴﮕﻦ "یعنی ﺗﻮ ﻓﮏ ﻣﻴﮑﻨﻲ ﻣﺎ ﺑﺪﺑﺨﺘﻴﻢ ﮐﻪ ﻫﻴﭽﻲ ﺧﻮﻧﻪ ﻣﺎ ﻧﻤﻴﺨﻮﺭﻱ ؟

5- ﺗﻴﺮ ﺧﻼﺹ: ﺑﺨﻮﺭ ﺣﻴﻔﻪ ، ﺍﮔﻪ ﺑﻤﻮﻧﻪ ﻣﺠﺒﻮﺭﻳﻢ ﺩﻭﺭ ﺑﻨﺪﺍﺯﻳﻢ !


مراحل خداحافظی از مهمان:


1-علامت دادن خانم مهمان به همسرش با سر و چشم

2- برخواستن آقای مهمان و صداکردن همسرش و گفتن خوب دیگه ما رفع زحمت كنیم؛ اصرار مجدد برای حفظ مهمان توسط صاحبخونه

3- ادامه صحبتها تا دم در؛ گفتن خداحافظی چند بار

4- بوق زدن و دست تکون دادن

5
- مشاهده رفتن مهمان تا هنگام خروج از کوچه :))))))



تاریخ : یکشنبه 30 تیر 1392 | 07:29 ب.ظ | نویسنده : (" ") | نظرات
وسایل شهربازی همیشه یک چاشنی ترس را در خود نگه می دارند اما وقتی این وسایل ترسناک در نقطه ای ترسناک تر قرار بگیرند می توانند محیطی وصف ناپذیر به وجود آورند.

به تازگی در ارتفاعات کلورادو شهربازی خاصی باز شده است که یکی از ترسناک ترین وسیله های دنیا را در اختیار دارد. این شهربازی در لبه یک دره به ارتفاع 400 متری قرار گرفته است و در گوشه ای از آن تابی قرار دارد که بر فراز دره حرکت می کند.


آپلود عکس رایگان و دائمی


این وسیله یک تاب الکترونیکی است که در لبه دره قرار گرفته است و زمانی که حرکت می کند به روی دره رفته و زاویه ای 112 درچه ای میگیرد. این باعث می شود تا افرادی که سوار وسیله شده اند به اوج ترس برسند.

این وسیله به تازگی باز شده است ولی تنها افراد سالم می توانند از آن استفاده کنند زیرا قبل از نشستن روی صندلی های این تاب باید از چندین مرحله آزمایش مختلف پزشکی عبور کرد و سپس پزشکان اجازه سوار شدن می دهند. این تاب این روزها به عنوان ترسناک ترین تاب دنیا شناخته می شود.


آپلود عکس رایگان و دائمی"


تاریخ : شنبه 29 تیر 1392 | 12:58 ب.ظ | نویسنده : (" ") | نظرات
زنگ زدم مدرسان شریف گفت : بله بفرمایید! گفتم : مدرسان شریف گفت : بله درسته امرتون ؟ گفتم : مدرسان شریف گفت : مسخره کردید ؟ گفتم : مدرسان شریف گفت : دیگه مزاحم نشید! گفتم : مدرسان شریف گفت : چی؟؟ گفتم : مدرسان شریف گفت : کی؟؟ گفتم : مدرسان شریف گفت : کجا؟ گفتم : مدرسان شریف...تلفن 29 دوتا شیش...! بی ادب قطع کرد...خودشون از همه بی جنبه ترن!!!مسخره ها..                      

تاریخ : شنبه 29 تیر 1392 | 12:49 ب.ظ | نویسنده : (" ") | نظرات
دیشب مهمون داشتیم واسه افطاری منم ب حساب خودم میخواستم دسر رو درست کنم از قرار معلوم دیر جنبیدم دسرم دیر درست شد خلاصه گذاشتمش تو یخچال بعد مهمونامون اومدن و ما هم میزو چیدیم خلاصههههه چشمتون روز بد نبینه ب خودم رسید از افق هم رد کردم دسره نبسته بود حالا همه میخوردن هیچی نمیگفتن خودم ک گفتم فعلا میل ندارم خواهر گودزیلای منم (6سالشه)نه گذاشت نه بر داشت گفت خواستیم تو رو عروس کنیم حتما یادم میمونه ی خدمتکار هم پا جهیزیت بذاریم ... دیگه دیدم بهتره ی جا دیگه جز افق پیدا کنم فقط محو شم آبرو واسم نذاشت انگار من دسرم ک باید ببندم خو نبسته ب من چه ؟؟؟؟
من o-O
دسر (((((_
مهمونای بیچاره ............
خواهر گودزیلام ))(((___Ooo                      


تاریخ : شنبه 29 تیر 1392 | 12:48 ب.ظ | نویسنده : (" ") | نظرات
 
تا بـه حـال بـه انگشتـات دقت کـردی ؟؟






من که دقت نکرده بودم!!



تاریخ : چهارشنبه 26 تیر 1392 | 02:37 ب.ظ | نویسنده : (" ") | نظرات

اینم شد مرد....زندگی...واقعا که

 



تاریخ : چهارشنبه 26 تیر 1392 | 02:26 ب.ظ | نویسنده : (" ") | نظرات


گنجشک کنج آشیانه اش نشسته بود.

خدا گفت: چیزی بگو !
گنجشک گفت: خسته ام.
خدا گفت: از چه ؟

گنجشک گفت: تنهایی، بی همدمی. کسی تا به خاطرش بپری، بخوانی، او را داشته باشی.
خدا گفت: مگر مرا نداری ؟

گنجشک گفت: گاهی چنان دور می شوی
که بال های کوچکم به تو نمی رسند .
خدا گفت: آیا هرگز به ملکوتم نیامدی ؟
گنجشک سکوت کرد.
بغض به دیواره های نازک گلویش فشار آورده بود.





تاریخ : چهارشنبه 26 تیر 1392 | 02:19 ب.ظ | نویسنده : (" ") | نظرات

ﭼﻬﺎﺭ ﻧﻔﺮ ﺳﻮﺍﺭ ﺗﺎﮐسی ﻣﯿﺸﻦ ﻭﻟﯽ

ﮐﺮﺍﯾﻪ ﻧﺪﺍﺷﺘﻦ ﺑﺪﻥ! ﻗﺮﺍﺭﮔﺬﺍﺷﺘﻦ ﺑﻪ

ﻣﻘﺼﺪ ﮐﻪ ﺭﺳﯿﺪﻥ ﭘﯿﺎﺩﻩ ﺑﺸﻦ ﻭ فرار کنن !

ﺑﻌﺪﺍﺯ ﺭﺳﯿﺪﻥ ﺑﻪ ﻣﻘﺼﺪ ﭼﻬﺎﺭﺗﺎﺷﻮﻥ

ﺩﺭﺍﯼ ﻣﺎﺷﯿﻨﻮ ﺑﺎﺯﻣﯿﮑﻦ ﻭ با سرعت

ﭘﺎ ﺑﻪ ﻓﺮﺍﺭ ﻣﯿﺬﺍﺭﻥ..

ﻣﯿﺮﻥ ﺗﺎ ﻣﯿﺮﺳﻦ ﺑﻪ ﯾﻪ ﺳﺎﺧﺘﻤﻮﻥ ﺗﺎﺭﯾﮏ ﻫﯿﭽﮑﯽ ﻫﯿﭽﮑﯽ

ﺭﻭ ﻧﻤﯿﺪﯾﺪ ﻭ ﻓﻘﻂ ﺻﺪﺍﯼ تند تند زدن ﻧﻔﺴﺸﻮﻥ ﻣﯿﺎﺩ

ﯾﮑﯿﺸﻮﻥ زد رو شونه ﺑﻐﻠﯿﺶ ﺑﻬﺶ ﮔﻔﺖ ﻓﮑﺮﺷﻮ بکن ﺣﺎﻻ ﺭﺍﻧﻨﺪﻩﭼﻪ ﺣﺎﻟﯽ داره !

بهش گفت بابا راننده منم، فقط بگین چی شده !؟



تاریخ : دوشنبه 24 تیر 1392 | 12:57 ب.ظ | نویسنده : (" ") | نظرات
.: Weblog Themes By BlackSkin :.

تعداد کل صفحات : 6 :: 1 2 3 4 5 6